• امروز : یکشنبه, ۳ اسفند , ۱۴۰۴
کل 9027 امروز 11
0

اعتصاب ایمان در سلول‌های انفرادی ساواک

  • کد خبر : 36442
  • ۰۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۹:۰۳
اعتصاب ایمان در سلول‌های انفرادی ساواک
در تاریکی سلول‌های انفرادی ساواک، آن‌جا که تحقیر، گرسنگی و شکنجه هم‌نشین شب‌های زندان بود، یک زندانی تبریزی با روزه‌ای بی‌سحری و ایمانی استوار، در برابر دستگاه سرکوب ایستاد؛ روایتی تکان‌دهنده از رمضان پشت میله‌ها، جایی که «روزه‌داری» خود به شکلی از مقاومت تبدیل شد.

شادروان محمدحسن عبدیزدانی از مبارزان فعال انقلاب بود که مرتب توسط عوامل رژیم پهلوی دستگیر و زندانی شد.

گوشه‌ای از روایت روزه‌داری این مبارز تبریزی در آن دوران در ادامه آمده است.

عبد یزدانی می‌گوید: شب آخری که مهمان باغ حاج فرج[1] بودم، آبگوشتی را که برای افطار آورده بودند تیلیت کرده و برای افطار خورده بودم و مخلفاتش را برای سحری نگه داشته بودم که صبح هم با صدای اذان بیدار شدم و بی‌سحری روزه را گرفتم تا دم افطار. کمی به افطار مانده بود که آمدند و گفتند لباس‌هایت را بردار.

از امید آزادی تا کابوس لندرور ساواک

خوشحال شدم که می‌روم به خانه. بردندم به اطاقی و چیزهایی نوشتند و وسایلم را دادند و من یقین پیدا کردم که آزادم می‌کنند تا بروم خانه. تا دم در راهرو که به حیاط باز می‌شد آمدیم و همین که در راهرو باز شد دیدم که ماشین لندرور را پشت به ساختمان پارک کرده و در را باز کرده‌اند و بلافاصله چپاندنم داخل لندرور و دستبند را زدند.

از چاله درآمدم و افتادم به چاه! کمی بعد از من هم سیدمحمد الهی را آوردند. او می‌دانست که من دستگیر شد‌ه‌ام ولی من نمی‌دانستم او را هم گرفته‌اند که دانستم؛ آن هم در لندرور ساواک! مأمورین با هم فارسی صحبت می‌کردند و من فهمیدم که، ایش اوزوندی [2]!

ما را روبه‌روی هم نشاندند و درِ عقب لندرور را با قفل بستند و بغل هر کداممان هم یک مأمور نشست. سه نفر هم جلو بودند؛ یکی راننده، یکی که سرگرد صدایش می‌کردند و یکی دیگر که گویا معاونش بود. سرگرد کاپشن سفید پوشیده بود و دستور را او می‌داد.

ماشین که راه افتاد چشمانمان را بستند و دستبند را از دو دستمان باز کردند و زدند به یکی و سر دیگر دستبند را بستند به دستگیره لوله‌ای در عقب لندرور که کارمان را سخت‌تر هم کرد، چون دست خسته می‌شد و دیگر حتی حسش هم نمی‌کردیم. حرکت که کردیم، ماشین چند قر کمر داد و چند دور زدند که ما مسیر را گم کنیم و راه افتادند.

دو سه ساعت که گذشت من گفتم: ما روزه‌ایم و من 48 ساعت است چیزی نخورده‌ام،‌ نگه دارید نمازمان را بخوانیم.

رمضان در اسارت؛ وقتی روزه هم جرم است

سرگرد دستور داد چشمانمان را باز کردند ولی از بس گِل شیشه‌ها را گرفته بود، جایی دیده نمی‌شد. باران شدیدی هم می‌بارید. نه ساعتی داشتیم و نه جایی را می‌دیدیم، ولی حس می‌کردیم که ساعت باید ده یازده شب باشد.

گفتم: دست ما را باز کنید و دستبند را به هر دو دستمان بزنید، دستم کرخت شده و حسش نمی‌کنم!سیدمحمد هم همین را گفت که سرگرد دستور داد دستبند را باز کردند و وقتی که خواستند بزنند گفت:‌ داخل ماشین لازم نیست دستبند بزنید!

جاده خلوت بود و باران شدیدی می‌آمد. تک و توک ماشین هم از کنارمان رد می‌شد. سرگرد گفت:ـ تو مسافری و نمی‌توانی روزه بگیری! تو بازداشت هستی!گفتم: من در تبریز بودم و تبریز وطن من است. دم افطار مرا از وطنم خارج کرده‌اید و حالا نمی‌دانم کجا می‌رویم!دیگر هیچ نگفت تا اینکه ماشین ایستاد و سرگرد درآمد که «غذا»! پیاده که شدیم خواستند دستبند بزنند که سرگرد گفت: لازم نیست،‌ همین‌طو

ری ببریدشان!

سیدمحمد هم که از همان اول فقط می‌خندید! من که گفتم ماه رمضان است، دیدم صفحه‌ آهنی یکی از سلو‌ل­ها رفت کنار و بعد از اینکه مأمور رفت، یکی از داخل همان سلول گفت: ـ اگر می‌خواهی روزه بگیری، بیسکویت دارم. اما چه جوری بدمش به تو؟!گفتم «الان می‌آم!» و به جواب «آخه می‌زنندت!» اعتنایی نکردم و باز هم در سلول را باز کردم و رفتم چند بیسکویت گرفتم و آوردم خوردیم. و چون خسته‌ی خسته بودیم خوابمان برد و باز با صدای اذانی که از بیرون زندان می‌آمد بیدار شدیم و بی‌سحری روزه را گرفتیم و نماز صبح را خواندیم و خوابیدیم.

منبع: کتاب اعدامم کنید (خاطرات محمدحسین عبد یزدانی)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی

1. باغ حاج فرج که حالا شده هتل تبريز، محل ساواک تبريز بود.

2. معادل اينکه اين قصه سر دراز دارد.3. پيراهنم کثيف بود، دارم مي­شويم!

انتهای پیام/

لینک کوتاه : https://eghtesadejavannews.ir/?p=36442

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.